تبلیغات
اجرای با کیفیت همایش و جُنگ ها - متن نمایش نامه کمدی و طنز
اجرای با کیفیت همایش و جُنگ ها
موسسه موج هنر انواع همکاری در جشن ها و همایش ها : 09153052079
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
موسسه موج هنر برگزار کننده مراسمات و جُنگ های شاد، در طراحی نمایش های تئاتر طنز و جدی، نوشتن نمایشنامه های سفارشی، معرفی گروه های نمایشی و ... فعالیت دارد.
متن کامل نمایشنامه طنز "نقاب تظاهر و تخیل"، برای هنرمندان و هنردوستان عزیز در زیر آماده است.
 این متن با کوشش آقای محمدزاده و ویرایش امید وثوقی آماده شده است.کپی برداری برای انتشار متن ثبت شده ی زیر غیرمجاز و قابل پیگیریست.

بسمه تعالی

                                                   

    متن   نمایشنامه

نقاب  تظاهر   و  تخیل

آدمهای  نمایش:

سامان

سارا

فروشنده

نیما

دختر    2    ( میترا )

در صحنه فضای یک پارک دیده می شود که در سمت راست صحنه یک دکان مانندی هم هست که چایی می فروشد.صدای پرنده ها در صحنه شنیده می شود.

سارا و سامان صدایشان می اید و باهم دارند حرف می زنند.

صدای سامان: میگم بیا چیز کنیم

صدای سارا: ها؟
صدای سامان: ببینم عجله که نداری؟
صدای سارا: چی ندارم؟

صدای سامان: عجله ... عجله...

صدای سارا: نمیفهمم چی میگی ولی من هیچی ندارم

صدای سامان: پس بیا ی چیزی بخوریم

صدای سارا: گفتی چی بخوریم؟؟

صدای سامان: گفتم چیز. مثلا چایی بسکویتی چیزی

صدای سارا: چی؟ چایی بسکویت با چی؟

صدای سامان: اههه خب اون هدفن خرو از گوشت درآررر

/سامان و سارا وارد می شوند. سارا هدفنی که در گوشش بوده برمیدارد./

سارا: خوبه خودت گفتی این آهنگه رو گوش کنم! /هدفن را به سامان می دهد. هر دو روی نیمکت می نشینند/

سامان: آها راستی گوش کردی؟؟ همه این حرفایی که توی این ترانه بود حرف دل من به توئه! /سامان هدفن را در گوش می گذارد/

سارا: این که همش میگفت برگرد دوست دارم دوست دارم برگرد... من که جایی نرفتم سامان

سامان: تو کجا رفتی؟

سارا: هیچ جا! ولی این همش میگفت از وقتی رفتی دارم میمیرم و بیا برگرد و این حرفا

سامان: کجا رفته مُرده؟

سارا: چی میگی دیوونه این هدفنو از گوشت درآر خب!/سامان هدفن را از گوشش برمیدارد/

فروشنده به نیمکت نزدیک میشود: جسارتا اگه چیزی میل دارین بفرمایین براتون بیارم و گرنه اینجا نشستن ممنوعه

(ادامه نمایشنامه در ادامه مطلب):


سارا: سامان تو چی میخوای؟ هرچی تو میخوای منم همون

سامان: چایی بسکویت خوبه؟

سارا: اوووم منم ... دو تا قهوه بیارین بی زحمت! /فروشنده خارج می شود/

سارا: چه هوای خوبیه سامان...

سامان: عاااالیه! خیلی ... /تلفنش زنگ می خورد، بلند شده و کمی از نیمکت دور شده و به جلوی سن می آید/

سامان/گوشی اش را برمیدارد و به آرامی مشغول صحبت میشود/: های مای وایف! هاوآریوت چطوره عزیزم؟ ... آره خونه م مامانمم نزدیکمه بلند حرف بزنم سه میشه... میگم سه میشه! ... بابا سه! سه!! آره باریکلا... من نیم ساعت دیگه خودم بهت زنگ میزنم عزیزدلم... باشه عزیزم الان مامانم بدجوری نگام میکنه... باشه، یک ساعت دیگه راس ساعت هفت بیا همون چای خونه پارک، همون نیمکتای همیشگی، فعلا باااااای /به سمت سارا برگشته و مینشیند/

سارا: کی بود؟

سامان: هیچی بابا، مامان بزرگم بود.

سارا: دیگه تلفنتو خاموش کن لطفا

سامان: سارا چشاتو ببند.

سارا/ذوق زده/: واااای! باز چه سولپرایزی داری!!!

سامان: فهمیدی کادوئه؟ ای زرنگ! حالا گوشاتو ببند

سارا/با خنده و تمسخر/: چیو ببندم؟

سامان: چیزو... چشاتو... دستاتم بیار جلو /سارا چشمهایش را می بندد و سامان در دستانش پاکت کادو را می گذارد/

سارا: وااای دستت درد نکنه، بدلیه دیگه؟

سامان: نه طلاست! اصل اصله. کلی پولشو دادم

سارا: مرررررسی خیلی دوست دارم... از کجا گرفتیش؟

سامان:قابلتو نداره عزیزم، از بدلیجاتی روبرو دانشگا

فروشنده/سینی به دست وارد می شود/: آقا جسارتا دستاتونو بندازین کنار فنجونارو بذارم

سارا: آقا قهوه هات شیرینه؟

فروشنده: نه تلخه... به شیرینی خودتون بخورین ماشالا!

سارا: شکر ندارین؟

فروشنده: آقا جسارته ما نداریم ... ضمنا فیششم صندوق واریز کنین جسارتا/می رود/

سارا: سامان...الان کلاسم شروع میشه باید برم ..میگم موضوع منو به خونوادت گفتی؟

سامان: میگم عزیز... عجله نکن... بذار شرایط جور بشه

سارا: پس این شرایط لعنتی کی جور میشه؟

سامان: سارا! تو که اینقد چیز نبودی

سارا: خب بهم حق بده! شیش ماهه داریم یک رابطه ای رو تجربه میکنیم که همش در ترس و استرسیم که آشناها ببیننمون

سامان/به دور خیره شده/: هه! اتفاقا یکی از آشناها داره از دور میاد!...

سارا: واااای! کییییی؟؟؟

سامان/همچنان خیره به روبرو/: مهم نیست... آشنای خیطیه، از رفیقای دوران جاهلیه.

سارا: سامان پس تکلیف ما چی شد؟ بگو میخوام برم

سامان/حواسش نیست/: باشه خیالت راحت، میخرم برات.

سارا: چیـــو!!؟

سامان: همون که گفتی دیگه... چی گفتی مگه؟

سارا: دیووونه!/کیفش را برمیدارد و آماده رفتن می شود/

سامان: مطمئن باش عزیزم تو چیز کن من خودم چیزشو چیز میکنم... /سارا خارج می شود و نیما وارد می شود. نیما مستقیم با انرژی زیادی سمت سامان می آید./

نیما: بهههه سلااااامم... چیکار میکنی بزغاله؟

سامان: اووو ... ببین کیو اینجا دیدم! این نیما لاشخور خودمونه! چطوری؟

نیما: آره! چطورِ چطورم! تو چطوری شتر؟ خوب مخ دختره رو کرده بودی تو گوششاااا یک کلاس ملاسی بذار مام شاگرد شیم

سامان: تو کلاسای درسی که داغون بودی... ولی تو این مباحث حرفه ای هستی خودت!

نیما: حرفه گیِ حرفه گی! کم مارو دست کم نگیر! /هردو می نشینند. نیما بلافاصله مشغول نوشیدن قهوه ی سارا می شود/

سامان: اون قهوه فک کنم دهن خورده هااا

نیما: نخیر لب نخورده. یک ساعته از اون دور دارم می پائمتون!

سامان: جدی؟؟؟ /با خنده:/گیر عجب اسب فوضولی افتادیمااا

نیما: خودت گیر اسب فوضول افتادی! /ته قهوه را هورت می کشد./ چقد قهوه ش تلخ بود! تو نمیخوری؟

سامان: نه بخور تو

نیما /مشغول خوردن قهوه ی سامان/: از من می شنوی به این دخترا مهلت نده! دو روزو کامل رو مخشون شطرنج بزن بعد میشن سربازت! خییییلی شکاکن ها خرااا! خیــــلی! من پنج تا دوس دختر داشتم یکی از یکی شکاک تر! /قهوه سامان را هم هورت می کشد و بلند می شود/

سامان: راس میگی؟ عه چی شد؟ میخوای بری؟؟؟

نیما: ها خره. فک کردی بیکارم... برم یک ربع کار دارم باز ازت سر میزنم جیگرطلا/به سمت بیرون می رود./

سامان: نیما؟ اومدی قهوه بخوری بری فقط؟

نیما: الاغ من همچین آدمیَم؟

سامان: خب تو این دو دقیقه فقط چهارتا فحش دادیم و دوتا قهوه خوردی و رفتی! بشین یکم گپ بزنیم...

نیما: سرم شلغمه سامان جان ... ولی خب ما خراب رفیقیم چیکار کنیم/دوباره می نشیند/

نیما/رو به بیرون/: جسارت جان، دو تا نسکافه بردار بیار. /رو به سامان:/ اصلا قهوه هاش به درد نمیخوره حال آدمو به هم میزنه

سامان: چیکار کنم وقتی دوس دخترام بهم مشکوک میشن؟

نیما: بهشون رو نده! یک اصلی هست توی ذات ذکور جماعت...

سامان: چی جماعت؟؟

نیما: ذکور... ذکور... تلفظش سخته معنیش فکر کنم بشه مرد و اینا

سامان: خب؟

نیما: خب دیگه چی خبر؟ /رو به بیرون/ آقا این نسکافه ها چی شد؟؟؟

سامان: داشتی میگفتی... یک اصلی هست توی ذات...

نیما: هااا یک اصلی هست توی ذات ذکور جماعت که هرچی بیشتر بیفتن توی مرداب دختر بازی بیشتر گرفتارش میشن

سامان: یعنی چی؟

نیما: یعنی هرچی بیشتر بیفتی پی دختربازی بیشتر گرفتارش میشی

سامان: هااا!

نیما: یه اصلم هست تو ذات اناث جماعت که ... اناث فک کنم یعنی دوس دختر اینا.... که خیلی زود احساساتشون بر عقلشون غلبه می کنه.

/فروشنده نسکافه ها را می آورد./

سامان: من نسکافمو میخورماااا

نیما: مگه کسی گفت نخور!

فروشنده/رو به سامان/: جسارتا شما اوشونو ول کردی که ایشونو/اشاره به نیما/ بگیری؟؟

نیما: بتوچه! اسب فوضول شدی؟ /فروشنده می رود/

سامان: خب میگفتی

نیما: چی میگفتم؟

سامان: در مورد چیز حرف میزدی... /نسکافه اش را میخورد./

نیما: ها. نکته جالب اینه که موقع ازدواج که میشه همه چه دختر چه پسر دنبال همسر پاکن! آخرش بعد ازدواج که همسرت میفهمه قبلا با چند نفر لاو ترکوندی! همه هم دوس دارن همسرشون اولین بار با خودشون لاو بترکونه ... نسکافتو خوردی؟ تا من میخورم توضیح بده داستان تو چطوریه حالا/مشغول خوردن نسکافه اش می شود/

سامان: نیم ساعت دیگه یکی از این دخترا میاد اینجا، ارتباطم با اونم اولش همینجوری تفریحی و خوشگذرونی بود، کم کم به هم وابسته شدیم و قول ازدواج دادیم. اینی که قبل تو رفت کلاس دانشگاش هم همینطور بود... همینطور یکی دیگه که ... نیما حالم از خودم و این روابط کثیفم به هم میخوره... اگه قرار باشه سر قولام باشم همین الان باید با سه نفر ازدواج کنم!!

نیما: ایــــول! خوش به حالـــت!

سامان: چی میگی دیوونه اینا اگه از وجود هم با خبر بشن هیچکدوم پیشم نمیمونن!

نیما:خب نمونن! برو سراغ سه تای دیگه. نسکافتو خوردی؟ /پاکت سیگاری را از جیبش بیرون می آورد/: میکشی؟

سامان: چی؟؟ سیگار؟؟؟ اصرار میکنی سیگار بکشم؟؟ خیلی رفیق نابابی هستی، منو بگو روی کی به عنوان رفیق حساب باز کردم...سیگار ریه هامونو داغون میکنه بدبخت! هزارتا مرض میاره...

نیما: خیـــــله خب عمو! نکش خب! بیا منم انداختم دور! ولی تو آدم پاک که اینقد درس بلدی چرا توی کثیف کاریای دیگه غرق شدی که از سیگار کم نمیارن؟

سامان: اگه کثیف بازیه پس چرا خودت اهلشی؟

نیما/با خونسردی و پوزخند/: خدا دیگه منو شناخته... من دیگه همینم که هستم... البته از اولش این نبودمااا! وقتی دنیا اومدم تو بیمارستان با یکی دیگه عوضم کردن/می خندد/ نسکافتو بخور جیگر

سامان: نیما می ترسم همینطور تنوع طلب بار بیام بعد ازدواج هم نتونم به زنم قانع باشم و زندگی خوبی نداشته باشیم...

نیما: خب یواشکی کخاتو بریز زنت نفهمه

سامان: خب مگه دیوونه م یکسره هم خودمو اذیت کنم هم اونو

نیما: پس چمدونم هر غلطی میخواهد دل تنگت بکن! /بلند میشود/ نسکافه ش خوشمزه بود؟

سامان: آره دستت درد نکنه

نیما: نوش جان... شرمنده پول همرام نیست نسکافتو حساب کنم... دیدار خوبی بود...

سامان: ای لاشخور! برو به زندگی کثیفت برس/با شوخی/... شب و روز خوش!

نیما/برمیگردد/: هه راستی حالا که اینطوری گفتی بذار یه چیزیو بهت بگم که حال تو هم خوش شه

سامان: چی؟

نیما: این دختره که باهاش گپ میزدی اسمش سارا نیست؟

سامان: چرا!!

نیما: فامیلش سرابی نیست؟

سامان: چرااا!!! تو از کجا میدونی؟؟؟

نیما: یک خواهر نداره که همه درددلاشو با اون میکنه؟؟

سامان: چرا چرا اینم همش میگه!!!

نیما: که خواهرش بیست و یک سالشه

سامان: سن خواهرشو بهم نگفته بود دیگه!!

نیما: خب این سارا خانم دو سال دوست من بود! دیدم همزمان با چند تا پسر دیگه هم هست ولش کردم... الانم کلاس نداشت آی کیو! دانشگا  از این وره نه اونور! اینطرف با یکی دیگه قرار داره!!

سامان/به شدت شوکه شده/: نهههه! چقد کثــیف شدن آدماااا... بازم ایول تو که فهمیدی و ولش کردی!

نیما: آره الان شیش ماهه که با خواهرش دوستم حالا... همون بیست و یک سالهه

سامان: برو گمشو نیما حالم از اون دختره و خواهرش و تو و کثیف کاریات به هم خورد!

نیما/با مسخره/: ببخشید آقای پاک و نجیب! ههههه سی یو هــــِــل! /می رود/

سامان به ساعتش نگاه می کند و به اطراف. در میان صدای بلند موسیقی اشک در چشمان سامان که کلافه شده جمع شده و سعی دارد خود را کنترل کند. چشمش به زیر میز می افتد که کادویی که به سارا داده بود آنجا افتاده و جا مانده... کادو را برمیدارد و کمی فکر میکند... آنرا به دوردست پرتاب میکند و مصمم به سمت کیفش روی میز میرود که نور صحنه بطور کامل قطع می شود.

موسیقی و صدای تیک و تاک ساعت...

نور می آید. صحنه همان صحنه قبلیست اما اینبار هیچکس در آن نیست... صدای موسیقی کم شده و صدای تیک تاک بلند می شود پس از چند لحظه سکوت بر صحنه حاکم می شود و دختر2 وارد صحنه می شود. تا نزدیک نیمکت می آید و دور و بر را نگاه می کند. پس از کمی انتظار می نشیند. فروشنده می آید.

دختر2: فعلا چیزی نمیخورم آقا... قراره همسرم بیاد با هم میخوریم

فروشنده: شما باید خانم توکلی باشین... این برگه رو آقا سامان دادن بدم به شما

دختر2/با تعجب:/ سامان!؟ یعنی نمیاد خودش؟

فروشنده: نمیدونم... خب بخونیدش

دختر2: مرسی

فروشنده برمیگردد: جسارتا اگه بدخطه میخواین بدین من بخونمش!؟
دختر2: نه متشکر... خودم میخونم

فروشنده: چند خطشو حفظ شدماااا

دختر: برید آقا لطفا!

موسیقی دوباره شدت می گیرد. دختر2 برگه را باز می کند و میخواند. صدای پلی بک سامان شنیده میشود... نامه از زبان خود سامان در صحنه می پیچد:

سلام میترا جان... سامانم... البته نه اون سامانی که تو میشناسی! میترا یک خبر خوش برات دارم... میخوام برای همیشه تو رو از شر خودم، این پسر هوسباز، نجات بدم. میترا من تو رو  برای همیشه ترک میکنم و میخوام با این کار خدارو رو راضی کنم که دیگه کسیو گول نمیزنم، خونوادمو راضی کنم که دیگه خودسر و دروغگو و پرخاشگر نباشم براشون، زن آیندمو راضی کنم که دیگه پیشاپیش بهش خیانت نمیکنم و تو رو راضی کنم که بیشتر از این جوونیتو خراب نمیکنم... میخوام بشم یک آدم پاک و نجیب که ارزش های فکریش زندگی شرافتمندانه و با آرامشه، و دیگه این نقاب هرزه رو بریزم دور! میترا... بشکن، بشکن نقاب تظاهر و تخیل رو ! نقابی که من با تظاهر و دروغ از خودم ساخته بودم و تو با تخیلت پروبالش دادی...

نور موضعی روی میترا می آید که اشک در چشمانش جمع شده، برگه را در بغل می گیرد و با بغض صحنه را ترک میکند.

فروشنده وارد صحنه می شود کیف میترا را برمیدارد و به سمت او میدود: خانم جسارتا کیفتونو جا گذاشتین!...


نویسنده: امید وثوقی - امیر محمد زاده
استفاده از متن فوق در دیگر وب ها و آدرس های اینترنتی اکیدا ممنوع می باشد!
کپی برداری برای انتشار متن ثبت شده ی فوق غیرمجاز و قابل پیگیریست. لطفا رعایت کنید.
موسسه موج هنر: 09354354835




نوع مطلب :
برچسب ها : نمایش نامه کمدی، جنگ در دانشگاه، اجرای نمایش طنز در دانشگاه، نمایش طنز کوتاه، نمایشنامه تئاتر، مشهد، تئاتر در مشهد،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : موسسه موج هنر
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:34 ق.ظ
It's fantastic that you are getting ideas from this piece of writing as
well as from our dialogue made at this place.
یکشنبه 5 شهریور 1396 08:49 ق.ظ
I have read so many articles concerning the blogger lovers but this
paragraph is in fact a fastidious article, keep it up.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:33 ق.ظ
Thanks for finally writing about >اجرای با کیفیت همایش و جُنگ
ها - متن نمایش نامه کمدی و طنز <Liked it!
سه شنبه 29 فروردین 1396 11:59 ب.ظ
My brother recommended I might like this website. He was entirely right.

This post truly made my day. You can not imagine simply how much time I had spent for this
info! Thanks!
چهارشنبه 20 شهریور 1392 03:21 ب.ظ
سلام،به نویسنده هاى عزیز خسته نباشید میگم اما اگر دقت كنید متوجه میشید كه نمایشنامه شما از لحاظ تكنیكى خیلى مشكل داره و براى اجرا باید تغییرات خیلى زیادى انجام بشه. این هنر نیست كه هر چیزى كه در ذهنتان هست را به روى كاغذ بیاورید وظیفه هنرمند این است كه درباره كار خود تحقیق و بررسى كند ولى مشخص است شما دوستان عزیز بدون فكر و تحقیق فكر خود را بر روى كاغذ اورده اید. ممنون
جمعه 20 اردیبهشت 1392 10:21 ب.ظ

سلام وبلاگ زیبایی داری
بیا به آدرس زیر ثبتش کن تا بازم بهت سر بزنم تازه افزایش بازدید هم داری مطمئن باش ضرر نمیکنی
http://nimdar.net
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 02:18 ب.ظ
خیلی خوشحال و خرسند هستم که شما و وبلاگ زیباتون آشنا شدم . امیدوارم دوستای خوبی واسه هم بشیم . به جمع دوستان وبلاگ نویس من بیا !! دوست دارم تو هم به اونا اضافه بشی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

موسسه موج هنر با عوامل هنری مختلف مثل مجری، فیلمبردار، گروه نمایشی، سیستم صوت، نوازنده موسیقی، قاری قرآن، شعبده باز و ... آماده برگزاری مراسمات شما با کیفیت و شرایط مطلوب می باشد. جهت اطلاعات بیشتر تلفنی(09153052079) و یا با ایمیل honarmoj@gmail.com در ارتباط باشید.
شماره ثبت رسمی: 4073
مدیر وبلاگ : موسسه موج هنر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :